همانطوری که ملاحظه شد، دوران کودکی من ناتمام ماند و در چهارده سالگی راهی را پیمودم که بی تردید خود، امروز در مخالفت شرکت دادن و شرکت کردن کودکان در چنین فعالیتهائی گام برمیدارم. امروز انسان متمدن در این مسئله یک صدا شده استکه حقوق کودک را در چهارچوبی مشخص بکذارد و به آن به عنوان پدیده ای مهم و قابل تأمل بنگرند. واقعیت این بود که من درآن زمان مثل سایرهمکلاسی هایم هنوز از سواد خواندن اطلاعیه های سازمانها هم، برخوردارنبودم چه رسد به درک آنها. تنها وجهی که میتوانست یکی از عوامل کشیده شدن زودرس ام به مبارزه باشد، همانا زندگی فقیرانه ام بود که به دنبال و به امید تغییر ان بودم و بس. واین هم شاید تنها یک احساس کودکانه بود. من سعی کردم که بخش مختصری از دوران نوجوانی و جوانیم را نیز بصورت خاطراتی که ملاحظه شد، منعکس کنم. دراین دوران است که اگر حمل بر خودستائی نباشد، همچون فولاد آبدیده شدم، تلخیها و سختیها کشیدم، اما دیگر،آن خامی و ناپختگی دوران کودکی را نداشتم و میدانستم چه میکنم و چه میخواهم وبه دنبال کدام آرمان هستم. میدانستم که با دشمنی هار و درنده در جنگم و میدانستم از مردمی دفاع میکنم که بی دفاعند و روزمره زیر وحشیانه ترین کشتارها و بی حرمتیهای انهایند و زندانی و شکنجه میشوند. در این دوران بود که شخصیتم شکل گرفت و یاد میگرفتم جان برکفی و فداکاری درعمل چه معنائی دارد. کلمات و عباراتی که هیچگاه برای درک و فهم آنها به هیچ دایره المعارف و فرهنگ لغاتی مراجعه نکردم، بلکه آنها را از رفقایم، از مبارزان سرسختی آموختم که افتخار همرزمی آنها را چه در تشکیلات کومه له و چه در زندانهای رژیم، داشتم. یاد گرفتم که در کنار مردم و پیگیر خواستهای برحقشان باشم. و یاد گرفتم که سازش و سر فرود آوردن در مقابل ناحق، در قاموس راهی که در پیش گرفته بودم، نیست؛حتی اگر ناحقی از جانب بزرگان تشکیلاتم باشد.
و بالاخره اینکه جا دارد یاد همۀ آن همرزمان عزیزم را بار دیگر گرامی بدارم که در دفاع از سوسیالیزم، وفاداری خود را به آرمان پیشتازشان، در زندانهای مخوف دشمن و یا در سنگرهای مبارزۀ مسلحانۀ مردمی، با فدا کردن جان خود؛ نشان دادند.
در پایان لازم میبینم که از همۀ دوستانی که در نوشتن این خاطرات، به وجهی به من یاری رسانده اند صمیمانه تشکر کنم. من پیشاپیش و با تشکر فراوان آمادۀ پذیرش انتقاد و پیشنهاد اصلاحی رفقا خواهم بود.
خالد علیپناه
آبانماه 1388
براى تماس از آدرسهاى زير استفاده کنيد :
نوامبر 15, 2009 در 12:03 ق.ظ. |
سلاو کاک خالیدی عزیز و واقعهن پۆڵا!
لهوه که ژیانی منالی و نهجهوانیت به شێوهی نۆرماڵ و وهک منالانی مورهفهه و غهربی نهکردوه، بهداخم. بهڵام ئهگهر پ.م کۆمهلهش نبویتایه، بهداخهوه ژیان و گوزهرانت لهمه زۆر باشتر ببوایه، له ههمانکات دا کۆمهله و خهلکی ههژار و رهنجبهر و چهوساوهی ایران وکوردستان مهخسوسهن له وجودی دلسوز، قارهمان و گیان باز و مودافێعکی فیداکار و سادق بێبهش دهبون.
ههر بژین بۆ ئامانج و رێباز و سوسیالیسم.
ههر رۆژ سهردانی سایتهکانم دهکرد تا بهشی تری خاتراتهکهت بخوێنمهوه و زۆر تامهزرۆیان بووم. لهزهتم برد. زۆریش ئهشک له چاوانم قهتیس بوو. زۆریش ئیفتخار دهکهم به ههمو ئهو کهسانهی که سادقانه و به وهفاوه هاوسهنگهر و هاورێتان بوون.
بهلام دوادهکهم ئیدامه بده خاترات و مێژوهکه. نهسلی ئیستا و داهاتو پێویستی بهم تاریخ و دهرس و تجربانه ههیه.
ئێستا کات کهمه، له کاتی موناسب زیاتر قسهت له گهل دهکهم.
ماندو نهبیت و ههر خۆش بیت.
نوامبر 23, 2009 در 1:41 ق.ظ. |
خالد بسیار عزیز از خواندن خاطراتت بسیار لذت بردم و گریستم کودکی من هم با اعدام و جان باختن داداشهایم که کومله بودند همراه بود و چون از خانواده ای بسیار فقیر بودم مجبور بودم کار کنم و درس بخوانم و خیلی تحقیر بشوم از این بابت به تو حسودی ام میشود که کودک فقر بودم نه کودک مبارز کمونیستی که واقعا فولاد وار مبارزه کرده و در صف یک ارتش کمونیستی همچون کومله بوده است به وجودت افتخار میکنم و از دور میبوسمت و در آغوشت میکشم
نوامبر 24, 2009 در 5:18 ق.ظ. |
با درود فراوان خالد عزیز! در اواخر سال ۶۲ در راه انتقال از سنندج به اوین با فاطمه برای معالجه همراه بودم، اما پس از تحویل به پذیرش در آنجا دیگر خبری از او نشنیده ام. خیلی جالب و قشنگ نوشته ای. لحظات گرامی، تلخ و شیرین و پر از فداکار یی بوده، و تشکر از اینکه با ما تقسیم کردی خاطراتت را. در فیسبوک پخش کردم با اجازه ات. گرامی باد یاد تمامی جنباختگان راه آزادی و سوسیالیسم
ژوئن 15, 2010 در 5:15 ب.ظ. |
سپاس فولاد جان.
همیشه به مبارزات شریف مردم در هرجایی این دنیا که بود و هست افتخار می کنم و عشق می روزم و متاسفانه از تاریخ مبارزات دلاوران کوردمان جز شنیده های مبهم چیزی دیگری نمی دانستم مرگ » فرزاد» و یارانش مرا بیشتر به این خطه از سرزمینم علاقمند کرد که تاریخ مبارزات این قوم همیشه در ستم را بهتر بدانم دیدن نام شما در فیس بوک و خواندن وبلاگتان به طور تصادفی به موقع به یاری ام امد. همواره پراز امید پیروزی و سرشار از شوق زندگی باشید.
ژوئن 18, 2010 در 6:03 ب.ظ. |
کاک خالد عزیز دستت درد نکند.با این امید که رفقای دیگر نیز خاطرات خود را بنویسند.تا نشان داد که فولاد چگونه ابدیده شد.و درسی باشد برای انان که راه مبارزه را در زندگی انتخاب میکنند .
برقرار باد راه مبارزه برای رهایی کارگران و زحمتدیده گان سراسر جهان.
28خرداد1389
زنده باد 31خرداد روز پیشمرگ کومه له
سلیمانیه_زرگویز.اردوگاه مرکزی کومه له.حکا
شهرام
سپتامبر 1, 2010 در 8:25 ب.ظ. |
خالد عزیز با سلام و خسته نباشید.
کار و اثری فوق العاده جالب و زیباست و ماندگار خواهد ماند. به سهم خود تبریک میگویم.
همیشه پیروز و موفق باشید.
رضا
سپتامبر 9, 2010 در 6:26 ب.ظ. |
تشکر از این همه محبت و لطف که برای من بهترین قوت قلب و انرزی میباشد که در اینده بتوانم از زوایای مختلف و با جزیات بیشتر به سهم خودم فعالیت و مبارزه ام در صفوف بهترین و صادقترین انسانهای اگاه دوران خودم را بازنویسی کنم و خوشحالم از اینکه رفیق و هم سنگر و شاگرد انسانهایی با ارمانهای بزرگ که برای دنیایی برابر در شائن انسان امروزی سر سختانه مبارزه کردند
فوریه 3, 2011 در 10:30 ق.ظ. |
با سلام
از این که تاریخ را بازگو می کنی تشکر می گنم.اطلاع از تاریخ چراغ راه آینده است.موفق باشید.